98- نامه ویکتور هوگو به فرزندش
ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢۳   کلمات کلیدی: سخن بزرگان

 نامه ویکتور هوگو به فر زندش

 


قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،  

 


 و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،

 
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،

 
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.


آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ...


اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی. 

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ، 

از جمله دوستان بد و ناپایدار ...


برخی نادوست و برخی دوستدار ...

 

که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد . 

و چون زندگی بدین گونه است ،

 
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی...

 
نه کم و نه زیاد ... درست به اندازه ، 

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،


که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد...

تا که زیاده به خود غره نشوی . 
 

و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری ...

 

تا در لحظات سخت ،


وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،


همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد . 

همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ، 

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ...

 
چون این کار ساده ای است ، 

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند ...

 

و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.


و امیدوارم اگر جوان هستی ،


خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی... 

و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ، 

و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...

 

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است 

بگذاریم در ما جریان یابد.


امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک 

سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد...

 
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت...

به رایگان...


امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی ...

 

هر چند خرد بوده باشد ...

 

و با روییدنش همراه شوی ،


تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد. 

به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی...

 
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی : 

" این مال من است " ،


فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !


و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ...

و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،


که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ، 

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...  

اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ، 

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ... 
  
ویکتور هوگو


 
 
 
 


داستان کوتاه

داستان کوتاه

  • انجمن